تبليغاتX
دریبل خوردن از قلم

دریبل خوردن از قلم

روزنامه نگاری.سیاست و یک سری چیزهای دیگر

به مسافرت بسی عادت کرده ایم. پس از بازگشت از یزد به دعوت استانداری به طارم رفتیم جهت شناسایی توانمندیهای اقتصادی طارم در امر سرمایه گذاری. در این تور که با عنوان «طارم، بهشت کوچک اقتصادی» برگزار شد، خبرنگاران روزنامه های سراسری و همچنین خبرگزاری ها و شبکه های تلویزیونی نیز حضور داشتند. در کل برنامه خوبی بود و همه استفاده لازم را بردند. گزارش این سفر را در هفته نامه البرز منتشر کردیم، تنها ذکر این نکته را لازم میدانم که شاید تعداد اندکی از خبرنگاران زنجانی از لحاظ توانایی از همتایان تهرانی خود کم نداشته باشند، اما با کمال تاسف و با عرض پوزش از بزرگان مطبوعات زنجان از لحاظ شعور از خیلی ها عقب هستند و این مسافرت تائیدی بر این مدعا بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 14:13  توسط رضا سلطانی  | 

هفته گذشته به دعوت گروه شركت‌هاي توسعه معادن روي ايران، به اتفاق خبرنگاران استان از پروژه‌هاي اين شركت در استان يزد دیدن کردیم.. در اين سفر 3 روزه، خبرنگاران با حضور در معدن چاه مير و كارخانه ذوب روي بافق، از روند فعاليت آن‌ها از نزديك آشنا شدیم. قول داده بودم گزارش این سفر را بنویسم. اين يادداشت، گزارشي است از اين سفر و ديدار با مديران و مسئولان اين دو واحد که البته در هفته نامه البرز چاپ شد و این مطلب خلاصه ای است از آن:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 10:16  توسط رضا سلطانی  | 

همراه با خبرنگاران زنجانی و به میزبانی گروه شرکتهای توسعه معادن روی ایران به استان یزد آمدیم جهت بازدید از کارخانه ذوب روی بافق و همچنین معدن در حال اکتشاف چاه میر در نقطه صفر مرزی کرمان و یزد.مطمئن باشد اگر این معدن را ببینید آن هم در منطقه ای که اصلاْ فکرش را نمی توانید بکنید به توانایی های هم استانی هایمان پی خواهید برد.مدیر عامل این معدن زنجانی است و پس از واگذاری معدن انگوران به اصفهانی ها از زنجان کنار گذاشته شده و به این منطقه جهت کار آمده است.امیدواریم جناب احمدی نژاد هرچه زودتر معدن را به صاحبان اصلی خود یعنی زنجانی ها برگرداند تا منفعتهای آن  شامل استانمان گردد.گزارش کامل این سفر را به زودی خواهم نوشت و اینها را هم اگر نمی نوشتم می مردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 22:19  توسط رضا سلطانی  | 

به جرات می توان گفت که تاثیری که محمد قوچانی در روزنامه نگاری زنجان داشته از تمام افرادی که خواسته یا ناخواسته درصدد تاثیرگذاری بوده اند بیشتر است.پس از انتشار روزنامه شرق بود که بیشتر نشریات زنجان اقدام به الگو برداری از فرمت شرق کردند و کار به جایی رسید که اگر نشریه ای از فرمت دیگری استفاده می کرد متهم به ناژورنالیسمی و آماتوری می شد. البرز خرم به نوعی در برابر این فرمت ایستاد و با الگوی خاص خود توانست این عقیده را جا بیندازد که می شود قوچانی نبود و روزنامه نگاری کرد. قوچانی باز هم توانست با انتشار مجدد نشریه هم میهن قدرت پنهان خود را به رخ روزنامه نگاران زنجانی بکشاند جایی که تنها پس از انتشار 12 شماره از روزنامه هم میهن نگذشته بود که باسابقه ترین هفته نامه زنجان در اقدامی خط شکنانه از الگوی این نشریه استفاده کرد و صفحه اول نشریه اش را به سان هم میهن آراست. من منکر توانایی قوچانی نیستم اما شاید بهتر باشد به جای تقلید کورکورانه کمی از قوه خلاقه خود استفاده کنیم و در نشریات خود به کار بریم باشد که همه بتوانیم برای خود قوچانی شویم . از یاد نبریم که قوچانی از همین نشریات محلی به جایی رسیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 23:42  توسط رضا سلطانی  | 

از دست رفیقان چه بگویم گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 23:47  توسط رضا سلطانی  | 

هنوز يادمان نرفته است. روزهاي داغ تير 78 كه بر اثر وقايع كوي دانشگاه داغ تر شده بود. آن روزها كه برادر مسعود سوار بر موتور و چفيه بر گردن از منزلش به دفتر نشريه يالثارات مي رفت و آنجا همراه با تعدادي از هم مسلكان خود راهي كوي دانشگاه مي شد كه آن روزها از تب در حال سوختن بود. برادر مسعود البته سابقه ديريني در تقابل با دوم خردادي ها داشت. بچه قرتي هايي كه در نظر برادر مسعود و دوستانش از زير بوته دوم خرداد سر برآورده اند و توسط آمريكا حمايت مي شدند و البته قصدشان زير سوال بردن آرمانهاي انقلاب و جانفشاني هاي 8 سال دفاع مقدس بود. برادر مسعود بارها و بارها در نشريه مطبوع خود اصلاح طلبان دوم خردادي را نواخته و از خجالت آنها در آمده بود. پس دشمن اصلي اش همين دوم خردادي ها بودند و نه آمريكاي جهانخوار.

بچه قرتي هاي ديروز كوي دانشگاه، امروز در سالن هاي سينماهاي كشور به تماشاي فيلم اخراجي هاي اين كارگردان مكتب نخوانده و بي سابقه سينما مي پردازند كه به زعم خود برادر مسعود كه در اعتراض به ناداوري در جشنواره فيلم فجر گفت كه نه مرغ مي خواهد نه سيمرغ حتي لايق كانديدا شدن هم در اين جشنواره هم نبود كه به قول محمد واعظي(دوست و همكار مطبوعاتي مان در البرز) حتي نصف مرغ هم نبايد به اين فيلم بدهند.

تكيه فراوان بر ديالوگ و استفاده از چهره هاي شهير سينماي ايران(اكبر عبدي، محمد رضا شريفي نيا، امين حيايي، كامبيز ديرباز و ...) در سالني كه تمامش پر شده از افرادي كه رژه مي روند روي اعصاب آدمي بس كه سر و صدا راه مي اندازند و به هر حركت بي مزه بازيگر با صداي بلند مي خندند و سوت و كف مي زنند، باعث مي شود كه به برادر مسعود گوشزد كنيم براي گرفتن سيمرغ نه به كوه قاف كه سر كلاسهاي كارگرداني برود بل بتواند كمي در حرفه جديد خود كارآزموده تر شود.

برادر مسعود ما بچه قرتي ها در سينماي اكران فيلمت خيلي خنديديم، البته نه به ديالوگ هاي مستند فيلمت، بلكه به اين نكته كه مردم فراموشكار ما كاش كمي رشادتهايت را در كوي دانشگاه به ياد مي آوردند و البته خودت هم اينقدر فراموشكار نبودي. ما خنديديم اما ياد باطبي و عزت و برادران محمدي و خيلي هاي ديگر را زنده كرديم. ما خيلي خنديديم، اما خنده ما از گريه هم غم انگيزتر بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 22:41  توسط رضا سلطانی  | 

داستان پدر سوخته ها داستان تازه اي نيست.خيلي وقت است كه آنها در هرجا كه نگاه كني حضور دارند.در هر لباس و هر كسوت و رده اي. در همه كشورها و در كل تاريخ. در بين زنان و مردان و كوچك و بزرگ. پس براي ديدن آنها لازم نيست كه به خودت فشار آوري، به راحتي در اطرافت پيدا مي شود. البته پدرسوختگي درجه دارد، يعني بعضي ها خيلي پدرسوخته اند و بعضي ها كم. برخي هم فكر مي كنند كه پدرسوخته اند، در حالي كه نه پدر سوخته اند و نه حتي مادر سوخته،آنها خيلي ساده ساده هستند و در مواردي حتي راه راه. مثلاً از پدرسوخته هايي كه من مي شناسم هيچ كدام جمشيد نمي شود كه اتفاقاً جريده نويس هم هست. البته بيشتر كار اقتصادي مي كند. يعني از راه جريده نويسي و كارهاي جنبي درآمد زايي مي كند.لازم به توضيح نيست كه كارهاي جنبي جريده نويسي بيشتر درآمد زايي دارد. اين جمشيد دوستي به نام الماس دارد كه اين از آن نوع افرادي است كه فكر مي كند پدر سوخته است. از مطلب دور نيفتيم چون بعدها درباره جمشيد و الماس بيشتر خواهم نوشت. چند مورد از پدرسوخته هايي را كه هم من مي شناسم(نه آنطور نمي شناسم!) معرفي مي كنم تا شما به عمق مطلب پي ببريد. ديديد اين ملوانان پدرسوخته انگليسي را. انگار عروسي شان بود با آن كت و شلوار و كراوات. حتي از بسياري از اطرافيان ايراني شان هم خوش تيپ تر بودند!!!! انگار نه انگار كه آنها را گرفته اند به جرم تجاوز به مرزهاي ايراني.پدرسوخته ها آمدند و تجاوز به مرز كردند و غذا خوردند و جو راه انداختند و با بدرقه رفتند. يا ديديد اين شهرام پدرسوخته را. جزايري را مي گويم نه اين شهرام ترش و شيرين. فرار كرد و رفت و چند روزي حالي به خود داد و سپس با سر و صورت رنگي (دست برادران اطلاعاتي درد نكند)برگشت. خيلي پدر سوخته است پدرسوخته. اصلاً هرچي شهرام است پدرسوخته است مثل شهرام شب پره يا شهرام كاشاني يا شهرام صولتي يا شهرام خان(از اين به بعد اصلاً به پدر سوخته ها بگوييم شهرام). موارد ديگر از پدرسوخته ها را ديگر نام نمي برم چون مي ترسم پدرسوخته بريزند سرم و من هم دوست ندارم صورتم مثل شهرام پدر سوخته شود. اي پدر سوخته

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 23:51  توسط رضا سلطانی  | 

1. حوصله مان سر رفت از بس نشستيم در خانه و به ديوارها زل زديم. بابا اينجوري هم مگر زندگي مي شود. تمام انرژي مان دارد هدر مي رود. تنها كار مثبتمان شده كتاب خواندن. الان هم كتاب از 275 روز بازرگان بهنود را مي خوانم. قصد دارم مطالعه بيشتري در تاريخ معاصر داشته باشم. اگر كسي كتاب خوبي سراغ دارد معرفي كند. هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم

2.آبان ماه مودم كامپيوترم سوخت و مانديم بدون اينترنت. البته هراز گاهي در كافي نتها اي ميل چك مي كردم ولي فرصت وب نويسي نبود. يكي از دوستان مي گفت مودم دستگاهت سوخته،مودم خودت كه نسوخته. الان كه فكر مي كنم مي بينم كه مودم خودم هم سوخته بوده و خبر نداشتم. اميدوارم فعالتر باشم و بيشتر بنويسم. يكي نيست بگه بابا وب تو رو كي مي خونه؟

3.اسفند ماه به اتفاق دوستان نهضت آزادي رفتيم احمد آباد براي سالگرد مصدق. جاي دوستان خالي بسيار خوش گذشت. همه بزرگان(البته به زعم خودم) بودند و كلي خاطره از آنها درباره آن دوران شنيدم.اميدوارم دوباره قسمت شوم و بروم.اما نكته اي كه خيلي جالب بود شباهت نوه دكتر مصدق به مصدق بود.وقتي ديدمش كپ كردم. فكر كردم خود مصدق است. البته لازم به يادآوري است كه من فقط عكس دكتر مصدق را ديده ام.

4. اميدوارم بيشتر باشم و بنويسم. شايد از اين طريق خالي شوم.ياد روزهاي دانشجويي به خير كه يك لحظه آرام نمي نشستم و همش فعاليت مي كردم. نه آنطور فعال و نه اينطور منفعل. يادش به خير

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 12:19  توسط رضا سلطانی  | 

در تاريخ معاصر ما، كم نبوده‌اند افرادي كه براي سربلندي و آباداني ايران كوشيده‌اند، از عباس ميرزاي وليعهد گرفته تا قائم مقام فراهاني و اميركبير تا مدرس و ستارخان و باقرخان و... البته در بين همه اين‌ها، دكتر محمد مصدق از جايگاه شايسته‌تري برخوردار است، چه هنوز وقتي صحبت از نفت، اين سرمايه خدادادي ايرانيان مي‌شود، اول نامي كه بر سر زبان‌ها مي‌افتد، خود مصدق است. مصدق يك مبارز پارلماني بود. ديرتر از آن كه وابستگي‌هاي طبقاتي و خانوادگي‌اش ايجاب مي‌كرد، به نخست‌وزيري رسيد، چرا كه در طول سي سال زندگي سياسي‌اش همواره راهي جدا از اشراف و اعيان پيموده بود. سال‌ها تبعيد و دو بار زنداني شدن توسط رضا شاه، و اينكه برخلاف ديگر اعيان قاجار، هيچ گاه تن به همكاري با سر سلسله پهلوي نداد، از او شخصيتي ساخته بود كه در مجموع پاك‌ترين و مردمي‌ترين فرد از ميان رجال و اشراف بود. او را آبروي طبقه اعيان دانسته‌اند، چه او هيچ‌گاه از پايگاه طبقاتي‌اش براي اميال شخصي استفاده نكرد و همواره مالك رعيت‌نواز باقي ماند. مصدق مالك بود و سال‌هاي بسياري را در تبعيد در املاك پدري‌اش در احمد آباد گذراند، روستايي در نزديكي شهرستان آبيك در استان قزوين. مصدق اعياني اعيان‌ستيز بود، در روزهايي كه طبقه اعيان، توده مردم را به زنجير مي‌كشيدند و از هر كاري براي افزودن به ثروت خود دريغ نمي‌كردند، وجود مردي كه حتي براي امر خطيري همچون نخست وزيري به افكار عمومي و توده توجه مي‌كرد، از عجايب بود، اما وي نشان داد كه به اين قبيل كارها از اعماق وجود معتقد است. به زانو در آوردن قدرت‌هاي بزرگ آن روزگار (شوروي، انگليس و آمريكا) فقط از عهده مصدق برمي‌آيد و بس.

اينكه وي توانست در برابر انگليس آن روزگار، صنعت نفت را ملي كرد، بي‌شك از عهده هر كسي برنمي‌آيد.

پيروز شدن در دادگاه لاهه يكي از افتخارات بزرگ وي بود، افسوس اگر وي مي‌دانست به فاصله 50 سال پس از ملي شدن صنعت نفت، چه بر سر اين ماده حياتي مي‌آمد، شايد اقدام به انجام آن نمي‌كرد. چه به گفته خود وي در دادگاه نظامي «تنها گناه من، ملي كردن صنعت نفت بود». مصدق بيشتر از آنكه از طرف دشمنان خارجي تهديد شود، از دشمنان دوست‌نماي خود ضربه خورد. افرادي كه ابتدا با نيت به دست آوردن پست و مقام به جبهه ملي گرويدند، اما هنگامي كه با شخصيت اصلي مصدق آشنا شدند، به سرسخت‌ترين دشمنان وي تبديل شدند. عبدالقدير آزاد، مظفر باقي، حسين مكي و... هنگامي كه با روحيه آرام و به دور از خشونت وي آشنا شدند، چنان آب به آسياب دشمنان وي ريختند كه انگار همين‌ها نبودند كه در ابتداي تشكيل جبهه ملي چه كارها كه نكردند. مصدق، اين پهلوان دموكرات وطن‌دوست، اعيان‌گريز توده‌خواه، بي‌شك معلم اخلاق بود، آنجا كه با اعتبارنامه سيدضياء طباطبايي در مجلس چهاردهم مخالفت كرد، اما هنگامي كه اعتبارنامه وي تصويب شد، اولين كسي بود كه به سيدضياء تبريك گفت و اين يعني اخلاق سياسي، چيزي كه امروز به ندرت شاهد آن هستيم. مصدق به آنچه كه مي‌گفت، اعتقاد داشت، تنها راه برون رفت از وضعيت استبدادي را ملي كردن صنعت نفت و مبارزه با امپرياليسم با كمك توده مردم مي‌دانست. وي با اينكه از جانب مادر با سلاطين قاجار (اميركبير و فرمانفرما) بستگي داشت و از جانب پدر به شاخه‌اي از آشتياني‌ها متصل مي‌گشت كه قوام‌السلطنه و وثوق‌الدوله و بسياري از رجال دوره قاجار و پهلوي در آن بودند، اساس سياست داخلي خود را بر مردم ايران گذاشت و اين به زعم مخالفانش گناه كمي نبود. بعد از كودتاي ننگين 28 مرداد كه به وسيله آمريكا و انگليس و عده‌اي از افسران ارتش و همراهي و تأييد برخي از افراد به ظاهر دوست صورت گفت، در دادگاه نظامي، دفاع جانانه‌اي انجام داد ولي به تبعيد در سرزمين‌هاي پدري‌اش محكوم شد. او سال‌هاي سال در قلعه احمدآباد در سكوت و انزوا ماند تا اينكه در 14 اسفند 1345 در بيمارستان نجميه تهران نقاب در چهره خاك كشيد. وصيت كرده بود كه وي را در كنار شهدای قيام ملي 30 تير دفن كنند كه با مخالفت شاه روبرو شد كه گفته بود زنده يا مرده مصدق نبايد از احمدآباد بيرون بيايد. بر جسد او آيت‌اله زنجاني نماز گذارد و از آنجا مستقيم به تبعيد رفت. در يكي از اتاق‌هاي منزلش او را در تنهايي دفن كرده‌اند و اين عاقبت مردي بود كه به هيچ ذلتي تن نداد و تا آخر عمر ايراني باقي ماند، موضوعي كه براي بسياری اتفاق نيفتاد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:16  توسط رضا سلطانی  | 

چند روزی که در تبریز مهمان دوستان توفیق اجباری شد که به نمایشگاه بین المللی کتاب تبریز بروم و چرخی در آنجا بزنم .آنچه بیشتر از همه در این نمایشگاه به چشم می آمد مانند تمام نمایشگاههای دیگر فراوانی تعداد کتابهای درسی و کمک درسی و نبود کتاب قابل قبول بود. هرچه بیشتر قدم می زدی کمتر می یافتی و هر چه بیشتر می خواستی کمتر موفق می شدی. به هر حال حاصل گشت و گذار ۲ ساعته خرید یک کتاب زبان و پوستر شاملو بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 21:51  توسط رضا سلطانی  |